جدی نگیرید
خودم ترسیدم،
اصلا فکر کردم این وب سایت معظم را تا اطلاع ثانوی از دسترسی خارج کنم.
خلاصه که اصولا جدی نگیرید.
.
.
یک آدم محافظه کار و ترسو!
خودم ترسیدم،
اصلا فکر کردم این وب سایت معظم را تا اطلاع ثانوی از دسترسی خارج کنم.
خلاصه که اصولا جدی نگیرید.
.
.
یک آدم محافظه کار و ترسو!
کی میدونه شاید تو دوران کوروش کبیر هم که هی میگیم ما فیلان بودیم و بیسار، که ما اولین منشور جهانی رو داشتیم همین گه بازیا بوده، فقط اون وقتا خیلی ثبت نشده؛ یا مثلا چون ما ملتِ فراموش کاری هستیم یادمون رفته! من دارم شک میکنم شاید داستان همین بوده کلا.
پس لطفا بیخیال ۲۵۰۰ سالِ پیش و این قصهها بشیم فعلا!
واجب است وقتی در محلی فعلِ حرام رخ میدهد، اول دهان فرد مذکور را مورد عنایت قرار داده و سپس محل را به نشان اعتراض ترک نمایید.
از آدما حیرون شدم،
دوباره یادِ همین پارسال افتادم و هندونههای الکی مدیریتِ محترم.
فکر کنم خیلی چیزا رو نباید باور کنم.
چی باید در جوابش میگفتم؟ گاهی چیزی نمیشه گفت.
.
.
وبلاگ نوشتن یعنی به روزنوشتن، شاید چیزی که همین هفته پیش نوشتم دیگه به درد این روزا نخوره، این چیزا زود کهنه میشن. چند تا نوشته قبلی رو پاک کردم.
.
.
خبرهای سیاسی پیگیری نمیکنم.
خبرهای اقتصادی و بانک مرکزی و الباقی را هم ایضا.
هیچ مصاحبه و کی رفت و کی اومد رو دنبال نمیکنم.
اون وقت دیروز به این نتیجه رسیدم که انگار که حتی نباید یه مستند معمولی از زندگی عادی تو فیلان کشور اروپایی را هم نگاه کرد. بس که فاصله داریم، بس که دنیا و آخرتمون آباد شد رفت پی کارش!
یه دوستی دارم، اتاقش یه حالتِ خاصی داره؛ پر از عکس و مجسمه از همه چیزایی که تو ادیان مختلف مقدس هستند، از اسلام و بودا و مسیح تا چیزایی که در موردش هیچی نمیدونم: تسبیح، صلیب و مجسمه بودا.
یه بار که رفته بودم خونه شون یه حسِ خوبی داشت. مثِ کشفِ خیلی چیزایِ جدید بود برام. مثِ سرک کشیدن به قسمتهای مختلفِ کلیسا یا کنیسه یا حتی مسجدهای خودمون توی اصفهان، یه بوی عودی هم توی فضا بود انگار.
.
.
امروز دلم یه جایِ جدیدِ این شکلی خواست، بوی عود و چیزی که فکر کنم مقدسِِ.
کاشکی مقاطعی تو هر چند سالِ زندگی بود که میشد یه جایی که کار گیر کرده ردش کرد. یه چیزی مثِ تک ماده تو دنیا بود. یه فرم مخصوصی داشت پر میکردیم میگفتیم فِلان قسمتِ زندگی الانِ گیرِ همین بخشِ، پروردگارِ محترم لطفا با عنایت به بند (ب) و تبصره (ت) نسبت به حلِ مساله مربوطه بر اساس ضوابط دستور مقتضی را صادر فرمایید.
.
.
حالا اگه یکی چنین حرفی به من بزنه میگم عمو جون این حرفا چیه؟ برو یه تکونی به خودت بده، نمیدونم چی شد که خودم اومدم و اینو نوشتم.
گلشیفته جلوی دوربین مجله فرانسوی نیمه برهنه شد که رگِ غیرتِ نصفی از ما جماعت باد کنه و مابقی هم تو فیسبوک و ایمیل حمایت کنیم و بگیم حالا گلشیفته صف شکنِ ما شده و دیگه اون فقط هنرپیشهی میم مثلِ مادر نیست و قهرمان تابو شکنِ ماست.
.
.
همین وسط، دلار و سکه قیمتش رفت روی هوا -بدتر از هر وقتِ دیگه-. مردم توی سکه فروشیهای تا دیروز خلوتِ کریمخان صف بستند که از این بازارِ شلوغ چیزی عایدشون بشه.
.
.
ناوِ آمریکایی و انگلیسی اومدن تو خلیجِ همیشه فارس. همین اولِ هفته بود که یکی ایمیل زد که برید اینجا امضا کنید که آمار خلیج فارس و خلیج عرب داره به هم نزدیک میشه، روی نمودار سایت تقریبا نزدیکِ به هم بودن.
.
.
تو رادیوی ماشین صبحِ همین چهارشنبه داشتن میگفتن ایران مشتری نفت زیاد داره، ما فلان میکنیم، ما بهمان میکنیم. هیشکی هیچ غلطی نمیتونه بکنه. تحریمها هم اصلا اثر نداره.
راننده تاکسی داشت به نفر کناری نمیدونم از چی طعنه میزد، از اینکه مبادا اسلام به خطر بیفته.
آدمی پرمدعا زیاد دیدم، آدمایی که چپ و راست از خودشون تعریف میکنند. با خیلی از این آدما کار کردم.
اصلا قبول دارم که دوست داشته باشیم یا نه، همین پرزنت کردن جزئی از کارِ حساب میشه.
شاید اگه کارت تو زمینهای درست باشه باید هم در مورد کارهات مدعی باشی.
.
این روزا دوباره با جمعی کار میکنم که حسابی ادعا دارن، توی حرف زدن و ادعا در سطوح جهانی هستن، اما وقتی قرارِ همون کارهایی که ادعا دارن در موردش محتوا تولید کنند، وضعیت اسفبارتر از این حرفاست.
درست دیروز همون موقع میخواستم ازشون بپرسم واقعا شماها همتون دکتر و فوقلیسانس و استاد دانشگاه و صاحب نظر هستید؟
.
اصلا گاهی دلیلی نمیبینم که کسی بخواد این همه تو حوزههای مختلف ابراز نظر کنه، که من مینویسم، که من از ۱۰ سالگی مینویسم، که من صاحبِ سبکم، که من فلانم و بهمان.
دیروز از همین آدم یه ایمیل دیدم که اگه تاریخش گذشته نبود قطعا بهش ریپلای میزدم تو همینی هستی که این همه ادعا داری؟ اونم با همین متن ۳ خطی؟
یه روزایی بود میگفتن اگه اشکالی هم هست از اسلام نیست از مسلمونی ماست. یه بیت شعر هم داشتن که دنبالش میخوندن. اون وقتا حوصله نداشتیم و حسش نبود که بگیم برو بابا!
رادیو داشت در مورد طرح جدید نظام آموزشی برای مدارس صحبت میکرد و با خانوم فیلان مسئول بهمان وزارتخونه متولی مصاحبه میکرد. خلاصه ش این بود که مثلا قرارِ کلاس ششم و اینا داشته باشیم و به طور کلی این نظام آموزشی متحولتر از چیزی که هست بشه (متحول به محترمانهترین فرمش= ترکونده!).
.
اصلا کاری به هیچی از این طرح و کارهای کارشناسی بزرگی که تا اول بهمن مشخص میشه و طرح پایلوت داغونش ندارم. اصلا من که شخصا به اندازه زمونِ قدیم و بابابزرگم در مورد این نظام آموزشی و سالی واحدی و ترمی میفهمم در حال حاضر.
اما همون لحظه فکر کردم مثلا فلان وزیر و مدیر فلان وزارتخونه عوض شده و اون طرفم با دار و دستهاش رفته اونجا جلسه گذاشته، که آقا این نظام آموزشی کارایی نداره و باید متحولش کنیم، باید یه کاری صورت بدیم! بعد مثلا طرف گفته آهان مثلا یه کاری کنیم؛ بیایم کلاس ششم راه بندازیم، دوره راهنمایی خرِ کیه؟ بعد چرا معلم باید هی عوض بشه و ذهن دانش آموزِ ما مشوش بشه؟
تو اون جلسه چون همه حاضرین جزء همین دار و دسته بودن سرشون رو تکون میدن که یعنی احسنت! چرا هیشکی تا حالا شعورش به این چیزا نرسیده بود؟ بعد اون آقای رئیس همچین باورش میشه برای خودش پخیه!
همه میرن دنبال کارِ تحقیق و بررسی و اینا؛ بعد نظام آموزشی ماهِ دیگه یه دفعه باز عوض میشه.
.
.
آخرش فکر کنم میرسه به همون داستان نظام آموزشی زمان طاغوت و کلاس هفتم و اینا! ولی اینقدر این داستان تو این سالها چرخید که هیشکی نفهمید این همه چرخیدن واسه چی بود و به کجا رسید؟
راستی چرا وقتی یه اسمی رو مخفف میکنن و میشه BBC یا FBI و هزار تا کلمه دیگه این همه با حال و باابهت به نظر میآد اما وقتی یه چیزایی رو مخفف میکنیم میشه شباب، تکفا و این همه نامانوس و آخرش هم نتیجه ــخماتیک میشه؟

یه روزایی بود خیلی سال پیش – اینکه می گم خیلی یعنی حدود مثلا ۲۰ سال پیش؛ آره اون زمانی رسید که حالا منم بگم اوووه ۲۰ سال پیش! – بابابزرگ من همیشه از این ناراحت و گریزون بود که چرا زود بازنشسته شده، که چرا موقع بازنشستگی بچههاش بهش نگفته بودن حالا زوده. خیلی روزا مینشست اینا رو میگفت. حالا از اون روزا خیلی گذشته، همهی اون روزا گذشته، اونم خیلی وقته نیست که از این چیزا گلایه کنه.
.
.
.
میخواستم حرف دیگهای بزنم.
حسش نیست، غمش هست!