در شرکتِ ما رخ داد!

August 31st, 2010

می‌پرسم اون پرینتر پایین چی شده؟ چه مشکلی پیدا کرده؟
می‌گه یکی از این عزیزان از هر جای این پرینتر که جا داشته کاغذ زده بهش دیگه کار نمی‌کنه، الان همه‌ی چراغهاش روشنِ!

فقط خواستم گفته باشم چنین آدمایی داریم ما اینجا!

.

August 31st, 2010

تو که گفتی اگر ز آتشم کشی
وگر به غصه‌ام کشی
تو را رها نمی‌کنم من؛
نه کشته‌ام تو را زغم
نه آتشت به جان زدم
که می‌کشی زمن تو دامن
اشک من هویدا شد
دیده‌ام چو دریا شد
آی چرا برم نمانده رفتی
به سوز غم نشانده رفتی…

من و مدیریت بحران!

August 29th, 2010

مدیریت بحران می‌کنم خودمو! سعی می‌کنم عصبی نشم، به کاری که اعتقاد دارم درستِ ادامه بدم و گاهی هم اجازه بدم که طرف مقابل آروم بشه تا بعدا بیشتر در موردش صحبت کنیم. دیشب داشتم یه فیلم از شبکه قبیحه‌ی ام‌بی‌سی پرشیا نگاه می‌کردم دیدم افسر پلیس با چه آرامش و اطمینانی دستِ همسرش رو گرفت و چند جمله آروم رو گفت که بتونه شرایط رو کنترل بکنه، فکر کردم من ممکن بود چه بکنم تو این شرایط؟ ممکن بود فریاد بزنم شرایط منم درک کن؟ منم مثِ تو وضعم خرابه؟ با این جمله‌ها چی می‌شد؟ جز اینکه به بحران دامن بزنم؟ این قسمت فیلم خیلی برام بولد شد. آرامشِ تازه‌ی من گاهی باعث می‌شه آدمهای مقابل از کوره در برن که من چه بی‌خیال و خونسردم. اما واقعا هنر نیست وقتی که خوب و سرحالی خوش‌اخلاق باشی و بتونی آروم باشی. تکلیف حرفایی که آدما تو حالت عصبانیت به هم می‌گن چی؟ یه بار نوشته بودم اتفاقا آدما تو حالت عصبانیت خودشون می‌شن، اون واژه‌هایی که تو اون حس و حال بهت می‌گن واقعی‌ترِ به خودشون، بعدش قرارِ چه اتفاقی بیفته؟ با یه عذرخواهی ساده همه چی فراموش بشه؟

امروز تو شرکت در حالی که سعی کردم بعد از n ساعت سکوت کنم و توجهی به اطراف نداشته باشم اما یه لحظه با صدای بلند گفتم، من کاری که بهم مربوط باشه انجام می‌دم و لزومی نداره تو برای من مشخص کنی چی کار بکنم و چی کار نکنم! بعد حس کردم از اون لحظات بود که باید واکنش نشون می‌دادم.

اما باید مواظب باشم که خودم حرمت خودمو نگه دارم، من آدمی نیستم که امروز کسی بهم چیزی بگه و پس فردا بخواد دوباره رفاقت کنه و انگار نه انگار. من این چیزا خوب توی ذهنم باقی می‌مونه.

بی‌ربط: حرفم رو نقض کردم، به هزار و یک دلیل و اما و اگر، رفتم تو سایت رفاهی شماره حسابم رو وارد کردم که آقاجون لطفا از اون یارانه‌هاتون ما رو هم بی‌نصیب نذارید. استدلال کردم که خب مگه همه دور و بری‌ها پرش نکردن؟

کجاست این؟

August 28th, 2010

کاشکی زندگی مثِ فیس‌بوک یه چیزی داشت که می‌شد status خودمون رو عوض می‌کردیم که بقیه خبردار می‌شدن. زندگی هم باید چنین چیزی داشته باشه، کسی نمی‌دونه جاش کجاست؟

که به تشنگی بمردم

August 26th, 2010

دراز کشیدم رو کاناپه، حس مرگ داشتم. گفتم: “فکر می‌کنم من به زودی می‌میرم.” غلو نکردم، حسم رو گفتم. حس عجیبی بود، یه حس نزدیک.
یه چند دقیقه بعدش گفتم دوست داشتم که اسب داشته باشم، یه حس عجیبی داره انگار. اینکه نوازشش کنی، اینکه دوستش داشته باشی و هر هفته بری سواری. به چشماش نگاه کنی، انگاری که می‌فهمه لعنتی.
بعد فکر کردم من که اسب ندارم، پس کاش برم دوچرخه‌م رو باد بزنم که بتونم برم دوچرخه سواری. کی؟ اون وقت شب؟ ساعت ۱۰؟ روزها گرم شده، جاده‌ها و خیابونا مسطح نیست، سرسبز نیست.
راستی کی پاییز می‌آد؟ چرا اینقدر هوا گرم شده پس؟ الان چله‌ی مرداد ماهه، باید گرم باشه. من مهر دوست دارم، آبان و آذر رو بیشتر از همه.
بی‌خیال شدم این روزا؟ بی‌غم شدم؟ خونسرد شدم؟ نه، ولی بیشتر از هر وقتی، بیشتر از هر موقعی آرامش می‌خوام. دوست داشتم همونجوری سی‌دی می‌ذاشتم و اونم می‌رفتم سر همون ترک دوست داشتی که “نفسی بیا و بنشین سخنی بگو بشنو/که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی…” بعد من همینجوری نفسم رو تو سینه حبس کنم و گوش کنم.
صبح رو در رو نشسته بودم تو قرار مصاحبه، بعد از نیم ساعت تو یه حالت چشم تو چشم حس کردم سرم داره گیج می‌ره، اصلا اون آقا و اون اتاق دور سرم می‌چرخید، دیگه نمی‌تونستم به حرفاش توجه کنم. یه کمی صندلی رو کشیدم عقب، پام  رو انداختم روی پام. بعد آرزو کردم کاش سرم گیج نره، فکر کردم نکنه موقع بلند شدم بیفتم زمین. یا اصلا رو همین صندلی بیفتم؟ که این آقاهه فکر کنه فشارم افتاده، هی به خودم گفتم آروم باش. چیزی نیست. موقع بلند شدم مکث کردم و با تسلط کامل بلند شدم و تشکر کردم و زدم بیرون.
آخر شب روی زمین ولو شدم؛ درست جلوی تلویزیون. دوست داشتم گربه داشتم. داشتم فیلم می‌دیدم، کتاب شعر رو گذاشته بودم رو سینه‌ام که هر از گاهی نگاهی بهش بندازم.
بغض داشتم، ار سر دلتنگی؛ دوست داشتم همونجا زیر باد کولر می‌خوابیدم.

واسه خودم

August 24th, 2010

من به آدمها اعتماد می‌کنم، یعنی پیش فرض من بر روی اعتماد است تا جایی که خلافش برام ثابت بشه و اگه خلافش ثابت بشه برگشتِ اون اعتماد خیلی سختِ، خیلی؛ ندرتا هم پیش اومده که فکر کنم اشتباه کردم. تلاش می‌کنم روی حرف آدمها در مورد بقیه هم قضاوت نکنم، با خودم فکر می‌کنم از کجا معلوم از روی بغض و کین چیزی نگفته باشه؟ بعضی وقتا موفق نمی‌شم. حتی گاهی آروم به خودم می‌گم این آدم به تو بدی کرده؟ پس لازم نیست نگرانِ حرفِ کسی باشی.

با همه‌ی این حرفها چند وقتی بود حس می‌کردم گاهی باید “نه” بگم. پریشب وقتی داشتم یه فیلم می‌دیدم دوباره این یادم اومد. وقتی که خانومِ هنرپیشه داشت تمرین “نه گفتن” می‌کرد. باید سعی کنم بیشتر رک باشم، خیلی وقتا شاید اگه از اول “نه” بگم تکلیف رو مشخص می‌کنم، واسه همین دیروز محترمانه بهش ایمیل زدم که شرایط اجرای این کار این طوریه، حتی اون هفته هم که مطابق معمول گردن کج کرد که اگه این جور می‌شد خیلی خوب بود، نگفتم حالا می‌بینم یا بررسی کنم. گفتم نه متاسفانه امکانپذیر نیست و خلاص. دیروز حس خوبی داشتم از “نه” گفتنم. از اینکه تو تعارف و رودربایستی گیر نکردم.

آسمون بقیه جاها چه رنگیه؟

August 22nd, 2010

شاید فقط حرف باشه، شاید من فقط باید بشنوم، شاید نباید توجه کنم، شاید باید گذر کنم. اما خسته‌ام از اینکه معیار هر درد و رنجی به ریال و تومن تبدیل شده، از اینکه بشنوم فلانی دکتر رفته و فقط خرج آزمایش یا داروهاش فلان تومن شده و هوار، یه جورایی غصه‌م می‌گیره با شنیدنش.

من آدم پولداری نیست، یعنی اصلا با شغل کارمندی و یه مشت آدم گودوله و این وضعیت اقتصادی مملکت نمی‌شه غیر از این باشه اما خب دوست ندارم هی بخوام یک قرون و دو زار رو با جاهای مختلف مقایسه کنم و خوشحال باشم که ۵۰۰ تا تک تومنی به نفعم شد.

دوست هم ندارم یه سری آدمهای تازه به دوران رسیده که کنار هم می‌شینن و خاله‌زنکی می‌کنن که مثلا پسرم فِلان قدر پول داد و مبل بهمان ترکیه‌ای خرید یا مثلا یه نفر رو استخدام کرده که واسش رژیم غذایی بنویسه و شکم برآمده‌ش رو صاف کنه!

از صف ایستادن‌های فلاکت‌بار بدم می‌آد، ممکنِ خودم هم تو یه صف باشم اما یه جورایی انگار داریم عقب نشینی می‌کنیم. بقیه جاها چطوریه؟ آسمونش چه رنگیه؟ اونجا هم دنبال اتوبوس می‌دوند و دست تکون می‌دن که راننده از تو آینه کناری ببیندشون؟ اونجا هم همه گردنها کجِ؟

من دوست ندارم برم تو این سایت هدفمند کردن یارانه‌ها روی کلید تایید کلیک کنم، به جاش دوست داشتم یه کلید بیلاخ داشت که با تمام وجود می‌گفتم آخه چه طرحی، چه کشکی؟ من دوست داشتم که…

دوست ندارم….

روزهای خوبی نیست

August 21st, 2010

هفته‌ی اول ماه رمضون که می‌گذره، هم واسه اونا که روزه می‌گیرن ساده‌تر می‌شه هم واسه ما که نمی‌گیریم!

بیشتر نوشت: اعتقادِ من چیز دیگه‌یی شده، اما سعی می‌کنم به اعتقاد مابقی آدما احترام بذارم و البته دوست دارم که این مساله متقابل باشه. امروز تو صف بانک نفر جلویی من بیهوش شد، همونطور که ایستاده منتظر بود از هوش رفت و تقریبا اگر نمی‌گرفتمش کامل به زمین می‌خورد، کمی شوکه شدم، دنبال آب خنک توی بانک چرخیدم و آخر سر هم کارمندی لیوان آورد و آب را به دست همون آقای میان‌سال داد. -‌دستگاه آبسرد کن بانک خاموش بود- بعد از اینکه رسیدم روی صندلی نشسته بود، پرسید چه اتفاقی افتاده؟ لیوان را به دستش دادند، بعد گفت “روزه‌ام، نمی‌خورم” من هم مثل خیلی‌ها اصرار کردم که بخور آخر آقاجان! و آخر سر مرد لیوان را سر کشید.

روزهای خوبی نیست…

شاید

August 20th, 2010

دیروز خیلی به این جمله فکر می‌کردم که یه دلیل برای تکرار آدمها اینه که اگه بخوان باور کنن و تایید کنن که تفکرشون تغییر کرده و یا بهتر بگم باید تغییرش بدن معادل این می‌شه که مثلا نتیجه‌ی پنجاه سال زندگیشون پر،هیچ! خب این خیلی سخته واسه خودشون، شاید یه ضربه‌ست، این می‌تونه یک دلیل باشه…

اینم یه جور سانسور

August 18th, 2010

من خودم نیستم؛ گفتن “قبول باشه”.

چیزی نگفتم اولش، گفتم “ممنون”. همین هم تو دهنم به سختی چرخید.

“وقتی می‌گن قبول باشه باید بگی از شما هم قبول باشه”

خندیدم. به غمی تو دلم سنگینی کرد.

سنگینی کرد وقتی گفتم “نه اذیت نشدم”.

بقیه‌ش تکرارِ…