شعور اجتماعی

نوشته شده در قسمت : نظريات و جامعه توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۱

بعضی چیزا هست که بحثِ شعور و آدابِ اجتماعیِ آدماست.
اینکه بدیهی ترین مسائل رو در طی ۲۰ – ۲۵ سال در خانواده به فرد آموزش ندادن، دیگه چطوری می شه بهش سرکار یاد داد که فلانی اینو بگو یا نگو، بکن یا نکن؟
به نظرم بالاترین خیانتی که پدر و مادر می تونن به بچه ها بکنن همین قضیه ست.

نوشته شده در قسمت : روزمرگي و خاطرات توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۱

وقتی رفته بودیم رستوران «استرا» واسه تست غذاهای جدید -‌و به خصوص کالاماری یا همون هشت‌پای خودمون!- فهمیدیم که از لیست غذاییشون حذف شده، چرا؟ به خاطر اینکه «حرامِ» و قاعدتا حق فروش و عرضه‌ش رو از هفت ماه پیش ندارن. فـرد مذکور توضیح داد که «صدف» هم همینطور و دیگه طبخ نمی‌شه.
خلاصه‌ش حداقل منفعتی که داشت این بود که آدم هر از گاهی مراجعه کنه تا در جریان «احکام» و «فتوا»های جدید قرار بگیره و آپدیت باشه…

همه‌ی هفته قبل

نوشته شده در قسمت : روزمرگي و خاطرات توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۱

یه سایت درست کردن مثِ بقالی می‌مونه، یعنی راس ساعت ۱۰ دیگه نمی‌شه لاگین کرد تا ۱۰ صبح فردا. راس ساعت ۱۰ صبح فردا ترافیک سایت اونقدر می‌ره بالا که باید نیم ساعت بمونی و هی دستت روی F5 باشه. هی توی استرس بمونی. دفعه قبل شاد و شنگول اشتباهی یه چیز دیگه رو روی جدول بالا کلیک کردم، بعد هم خیلی مطمئن و خوشحال confirm کردم. بعد با یه حسِ غرور به خانوم سین گفتم انتخابش کردم، تونستم و تمام! -‌ حالا انگاری شاخِ غول رو شکستم-
درست ۳ روز بعد وقتی داشتم سرک می‌کشیدم، فهمیدم کلا روی سایت اشتباه انتخاب کردم و رسما اون پولی رو که واریز کردم خودم به گـ…ـا دادم و رفت پی کارش. اونم تو این شرایط! هی به خودم گفتم بس که عجولی! بعد به اونا فحش دادم که ای لعنت بهتون که این همه استرس به آدم وارد می‌کنید، ای تو روح و روانتون با این سیستم ثبت‌نامتون! ولی اشتباه از خودم بود، انگاری که این اشتباهات رو خودم باید انجامش بدم که دفعه دیگه حواسم باشه.
بعد هی شروع کردیم انگلیسی ایمیل زدن که باباجان یه کاری بکنید. اشتباه انتخاب کردم، می‌فهمید؟ من پول رو هم واریز کردم. بعد اونا دوباره ایمیل می‌زدن و همون حرفای تکراری رو تکرار می‌کردن؛ بعد همون کلیک آخری رو که زده بودم توی سرم می‌زدن! رسما کم آورده بودم. توی مسیر برگشت آویزون بودم.
حالا کاری ندارم که همون عصری توی آخرین دقایق یه شامورتی بازی در آوردم و همین الان ایمیل کنسلی رو برام فرستادن.
.
.
.
چنین روزای پراسترسی داشتم. به علاوه اینکه رسما مسیر طولانی باقی مونده و هیچ غلطی نکردم هنوز.
گاهی به آینده فکر می‌کنم و یه لبخند ناخداآگاهی رو لبم می‌شینه اما زودی برمی‌گردم و می‌بینم من اینجا نشستم با همون شرایط قبل.

باز هم سی سالگی

نوشته شده در قسمت : با خودم هستم توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۱

به طور غریبی حس می کنم همین سن و سالی که هستم رو دوست دارم.
نه یه کمی بیشتر و نه حتی یه کمی کمتر!

کاشکی اون روزا بر می‌گشتن…

نوشته شده در قسمت : روزمرگي و خاطرات توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۹۱

همین دیروز توی ماشین فکر می‌کردم یه دوره یی که پیپ می‌کشید و هنوز موهاش مثِ امروز سفید نشده بود انگاری که دورهٔ اوجش بود برام؛ دوره اوج یعنی یه دوره طلایی خاص. اون روزا رو خیلی دوست داشتم. حالا بعد از نه چندان سالِ طولانی چی باید در مورد اون روزا بگم؟

اعتراف

نوشته شده در قسمت : ساير افاضات! توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۹۱

آره! منم جزء همون قشر کثیری هستم که «شرافقتمون رو دزدین، دو زار یارانه به حسابمون می‌ریزن!»

استانبول ۴

نوشته شده در قسمت : در سفر توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۹۱

از روز قبل هی پیش خودم  دو دوتا چار می‌کردم که یعنی امروز روزِ آخرِ؟ یعنی روزهای هفته رو درست شمردم؟ روزِ آخر به سمت اسکله حرکت کردیم و قبلش تو فرصتی که داشتیم به «مسجد دلما باهجا» رفتیم. به احترام مسجد خانمها باید روسری سرمی‌ذاشتن و بازدیدکننده‌ها کفششون رو در می‌آوردن. کمی جلوتر یه ساعت قدیمی بود که جون می‌داد برای عکس انداختن.
بزرگترین اتفاق روز چهارم کشتی سواری و حرکت به سمت جزیره‌‌ست. جزیره‌ای که تنها سه گروه ماشین داشت. شهرداری، پلیس و آتش‌نشانی و مابقی فقط دوچرخه و کالسکه. جزیره ترکیبی از رنگ سبز و آبی دریا بود، روزِ آفتابی پنجشنبه بهترین فرصت برای گشتن توی جزیره‌ست. تو جزیره سکوتِ زیادی حکم‌فرماست و وقتی با کالسکه اطرافش چرخ زدیم حالتِ خونه‌های قدیمی توی فیلمها رو داشت. تصور دنیای بدونِ ماشین شاید برای ما امکان‌پذیر هم نباشه؛ آخرش هم شد غذای دریایی توی اسکله.
یه چیزِ جالبی که توی کشتی و جزیره به نظرم رسید این بود که «مرغهای دریایی» هم از لطف توریست‌ها بی‌نصیب نموندن. من هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که یه روز این همه از نزدیک به این پرنده‌ها نگاه کرده باشم.


برای آخرین بار عصری برگشتیم به هتل؛ و از خوب یا بدِ ماجرا به دنبال یه کافه توی کوچه پس کوچه‌های خیابون استقلال افتادیم، خیلی سریع از خیابونا برای آخرین بار گذشتیم.
.
.
همیشه قسمت برگشتن سخت‌ترین بخش‌ِ ماجراست. همه‌چی کش می‌آد، خیابونها، تمام مسیر و حتی زمانِ ۳ ساعته پرواز.
فرودگاه آتاتورک اونقدری بزرگ و جذاب هست که حوصله آدم با چرخیدن توی فرودگاه -‌حداقل برای بار اول- سر نره و بعد از فرود توی فرودگاه امام، همه چی تموم شد و دوباره ای ایران ای مرزِ پرگوهر!


در حاشیه:
در استانبول، از خوردن و نوشیدن نگذرید. از هیچی نباید گذشت، از کبابِ اسکندر، از غذای دریایی، از هزار تا چیزِ دیگه که فرصت نوشتنش نیست.
ظاهرا مردم ترکیه «آتاتورک» رو بسیار دوست دارن و اون افسانه‌هایی که ازش شنیدم حقیقت داره، اعتقادشون اینِ که اون بوده که ترکیه رو به ترکیه امروز تبدیل کرده و چقدر برای من عجیب بود که رهبری بعد از این همه سال هنوز این همه عزیز باشـه.
توی ترکیه به نظر من خوراکی‌ها قیمت بالایی نداره و اگر به فکر چرخیدن و گشتن و خوردن هستید جای نگرانی نیست.
لیدر می‌گفت «آنکارا» به عنوان پایتخت ترکیه اصلا این شکلی نیست، یه شهر کاملا رسمی و خشک. همه‌ی مردم کارمند هستند و شهر بعد از ساعت ۶-۵ بعد از ظهر، می‌شه مثِ شهرِ مرده‌ها…

استانبول ۳

نوشته شده در قسمت : در سفر توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۹۱

صبح با تور برای دیدن قسمت آسیایی استانبول بیرون رفتیم، با کشتی حدود نیم‌ساعتی روی آب بودیم تا تنگه بوسفور و بعد هم پیاده‌روی تا برج دختر. باید اعتراف کنم کشتی‌سواری اونقدر تجربه جالب و مفرحی بود که ترجیح دادیم در همه مدت روی عرشه باشیم و به هزار تا سرگرمی اطراف نگاه کنیم و عکس بگیریم. بعد از پیاده شدن هم نشستیم دقیقا روبروی برج‌دختر، این برج خیلی روایت و داستان داره که بیشتر شبیه افسانه می‌مونه. نگاه کردن به دریا و موج همیشه با حس آرامش همراه بوده…

اینجا هر گوشه و کناری اونقدری کافه تو خیابون داره که بری و بشینی به نوشیدن چای، قهوه یا هر چیزی مشغول باشی، و جالب اینکه من ندیدم کسی در مورد زمان حضور به مشتریان چیزی یادآوری کنه. یه جای محلی نزدیک هتل پیدا کردیم با چای استکان کمر باریک، حالا توی روز سوم می‌دونیم می‌شه «سه لیر» و آخرش هم «ساقول» و یه لبخند و تمام! ترکها انصافا اصلا تو کارِ چای کیسه‌ای نیستن و بعد از مدتها نوشیدن چای بیشتر از هر وقت دیگه‌یی برام مزه‌دار شـده؛ دیروز یه کافه Mado رو با دو استکان چای و کناری‌ها و یه شیرینی خوشمزه محلی تست کردیم، در مجموع شد ۱۸ لیر. این کافه به صورت زنجیره‌ایِ و در خیلی بخشهای استانبول (و حتی جزیره پرنس) شعبه داره؛ شخصا از اینکه امتحانش کردم اصلا پشیمون نیستم و خیلی شادمانم! یه بستنی‌های هیجان انگیزی هم داشت که فرصتِ تستش تا روز آخر انجام نشد که نشد.

حوالی ظهر خیابون «بغداد» رو بالا و پایین رفتیم. تو حینِ گشتن چشمم به «استارباکس» افتاد و یه کافه‌لاته خریدم که آرزو به دل از این دنیا نرم، قیمتش شد ۷/۵ لیر. تا فراموش نکردم استانبول «توالت عمومی» زیاد داره و برای افراد حدود ۱ لیر خرج برمی‌داره ولی خب اصلا جای نگرانی نیست. قسمت آسیایی استانبول بیشتر شامل خونه‌های مسکونی می‌شد و به نسبت بخش اروپایی سرسبزتر بود، با دیدن این بخش تصور اینکه تو شهر خونه‌های قشنگِ زیادی وجود نداره کاملا تغییر کرد.
بعد از ظهر هم رفتیم یه فروشگاه زنجیره‌ای که شاید قیمتها کمی بهتر از بقیه جاها بود، همونجا ناهار هم از مک‌دونالد همبرگر رویال و سایر مخلفات رو گرفتیم که شد حدود ۲۰ لیر. یه چیز جالبی که خیلی جاها وجود داره اینِ که کلی نیمکت و صندلی هست که به طور مشترک کافه‌ها و رستورانها از اونا استفاده می‌کنن.
در آخر به سمت «بام‌استانبول» رفتیم. دقیقا نمی‌دونم خودشون بهش چی می‌گن، اما این قسمت بالاترین تپه استانبول بود. پر از گل‌های لاله، از اونجا همه جای شهر زیر پامون بود. پل‌ها، دریا و شاید یکی از بهترین‌ جاها برای عکس گرفتن.
برای شب رفتیم به سمت «برج گالاتای» من هیچ وقت فکر نمی‌کردم یه برج قدیمی این همه بتونه آدم رو به طرف خودش بکشونه، پایین برج مثِ خیلی جاهای دیگه تو خیابون استقلال یه گروه نوازنده در حالِ اجرای یه آهنگ اسپانیایی بودن. ملت هم در اطراف پول می‌دادن، بدون نگرانی از نگاهِ دیگران قرهای محسوس و نامحسوس می‌دادن. نمی‌دونم چقدر اون حوالی بودیم، یه کمی تکون‌تکون خوردیم. بعد هم مثل خیلی افراد دیگه کنار برج نشستیم و یه نوشیدنی خوردیم، هر جایی که می‌شد سرک کشیدیم. همین خیابون گردی ساده کلی دلنشین بود،موقع برگشتن فکر می‌کردم با چه چیزای ساده‌ای می‌شه خوش بود و چه چیزای ساده‌یی هست که ازمون دریغ شده…


فردا شب باید برگردیم تهران، فکر می‌کنم استانبول جایی باشه که باید دوباره سرفرصت امتحانش کرد. احتمالا این خیابون گردی دو نفره توی استقلال، آخرین خیابون گردی ما اینجا بود. هر گوشه این خیابون پر از گروه‌های موسیقی بود که هر کدوم در حال رقص و پایکوبی بودن، ما هم از فرصت استفاده کردیم. خیلی از این گروه‌ها خودشون سی‌دی دارن و همونجا هم می‌فروشن و عجب دلِ خوشی دارن.

در حاشیه: نمی‌دونم اینها چقدر موثق هستن، اما به هر حال یه گوشه یادداشتشون کردم.
استانبول شهر هفت تپه‌ست. یعنی بخشهای مختلف شهر در بالا و پایین قرار گرفتن و شکلِ جالبی به همه چی داده است.
استانبول حدود ۱۵ میلیون جمعیت داره که این جمعیت در بعضی روزهای کاری به ۲۰ میلیون نفر هم می‌رسه. در مجموع جمعیت ترکیه ۷۰ میلیون نفرِ در حالی که حدود نصف خاکِ ایران را در اختیار داره.
در سال گذشته معادل درآمد نفت ایران درآمد از توریست داشته و در عین حال در خودروسازی و نساجی هم حرفهای مهمی برای گفتن داره.
پل‌هایی که از روشون گذشتیم حدود ۱۳۰ میلیون دلار هزینه داشته و ساخت هر کدوم هم نزدیک ۳ سال طول کشیده…
از سالها پیش گذشتن عابر پیاده از روی پل معروف شهر ممنوع شده، به خاطر اینکه ظاهرا مدتی مد شده بود که برای خودکشی جماعت ترک به این قسمت شهر می‌اومدن. به نظرم جای دل انگیزی برای خودکشی می‌اومد و باید بهشون حق داد!

استانبول ۲

نوشته شده در قسمت : در سفر توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۹۱

بعد از صبحونه رفتیم برای تور شهر، «مسجد سلطان احمد» و «ایا صوفیه». این دو تا شاید سمبل مهم استانبول باشن. هر دو باشکوه و درست روبروی هم. محوطه و خود مسجد پر از توریستهای دوربین به دست بود که در حال تهیه عکس و فیلم بودن. فکر می کنم ورود به مسجد شش مناره بیشتر از مسلمونا برای سایرین جذابیت داشته باشه، حالتِ غیر مسلمونا مثِ من بود که دیروز رفتم و توی کلیسا خیابون استانبول چرخیدم و حتی چند دقیقه روی نیکتهای چوبی نشستم. وقتی لیدر داشت تاریخ و قدمت برجی وسطِ محوطه رو توضیح می داد – که حدود ۴۰۰۰ سال قدمت داره- یه سری از ایرانیها در حالِ کنکاش بودن و انگاری نمی‌خواستن بپذیرن که چرا باید این برج بیشتر از تخت جمشید قدمت داشته باشه.

توی گشتِ شهر خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که تنوع پوشاک خیلی بیشتر از ایران بود، پاساژهای بزرگ و چند طبقه، اما ارزش پولی ما طوریه که عملا خرید مقرون به صرفه نیست.

از منطقه «شاخ طلایی» یا Golden horn گذشتیم. به خاطر غروب آفتاب و انعکاسش توی دریا این اسم رو براش گذاشتن. در کل به نظرم خیلی جالبِ که وسط شهر دریا و رودخونه باشه، می‌شه ساعتها در حاشیه‌ش راه رفت و به ماهگیرها نگاه کرد، یا اینکه تو یکی از کافه‌‌های ساحلی نشست و از همه چیز لذت برد.

برای شب حدود ۵ ساعت روی کشتی بودیم، پلها و مسجدهای شهر در شب و از روی آب نمایِ خیلی قشنگی داره، طبقه بالای کشتی هم سرباز بود و می شد از اونجا همه چی رو بهتر دید. در تموم ۵ ساعت هم بساط موسیقی و رقص حسابی برپا بود. انواع نوشیدنی، سالاد و شام هم به موقع سرو می شد. اگه که دلتون برای موزیک و رقص و یه شبِ شاد تنگ شده و گذرتون به استانبول افتاد این کشتی رو از دست ندید. توی کشتی یه خانواده باحال و پایه کنارمون بودن که باباهه همراه دو دخترش وسط بود و کم نذاشت. گفتم به هر حال هر کی دو تا دختر داره باید هم همچین روحیه‌ای داشته باشه!
موقع رقص عربی، مردهای مجرد -‌منظور از مجرد افرادی است که تنها به سفر آمده‌اند جدا از وضعیت تاهلشان!- چه‌ها که نکردن. بعضی چیزا دیگه واقعا لوس‌بازی و جوگرفتگی بود. تو این موقع خانمها هم سعی می‌کردن هواس شوهرها رو به مناظر و سایر چیزا جلب کنن. به نظر من که البته رقص عربی رقاصها خیلی معمولی بود.

در حاشیه:
حس می کنم ایرانی ها به طور غریبی و فقط با نگاه به صورت هم می فهمن که طرفشون ایرونیه. توی شهر اونقدر آدم سیگاری می بینه که هر کسی به هوس می افته!
تقریبا کسی زیاد انگلیسی نمی دونه، اما به هر ترتیبی هست طرفین منظورشون رو به هم می رسونن.

استانبول ۱

نوشته شده در قسمت : در سفر توسط : مهدی در تاریخ : اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۱

به نظرم تا این لحظه بزرگترین اشتباهم نیاوردن لپتاپ بود. حالا خبری از اینترنت و تایپ روزمره‌های استانبول نیست. دقیقا ۱۲ ساعتِ اینجا هستیم و تا حالا که تجربه‌ی خوشایندی بوده، رنگِ اینجا قرمزه، قرمز یعنی شادی و خوشی. همه مدت امروز و پرسه زدنها به این فکر می‌کردم چه حسی دارن مردمی که روزانه این همه توریست می‌بینن؟ از همون لحظه‌ی ورود خیابونا و حتی فرودگاه برامون رنگ غریبی داره، آدمای مختلف، حرف زدنهای مختلف. به طورِ دل‌انگیزی حس راحتی هست تو خیابونا، حسی که هیچ وقت توی تهران به سراغمون نیومده تا حالا.

تو لحظه‌ی ورود این چیزا جلب توجه می‌کنن: آدما و خصوصا زن‌ها با پوششهای مختلف، رنگارنگ، سیگار کشیدن بی‌قید آدما مخصوصا دخترها، توالتهای فرنگی بدون شلنگ!
بعد از ورود تو فرودگاه آتاتورک در قیاس با فرودگاه امام، حس کردم چقدر فرودگاه بین‌المللی خودمون کوچیک و حقیرِ. واقعا بدون جوگیری و با انصاف کامل چنین حسی به سراغِ آدم می‌آد.
بعد از تحویل اتاق و مرتب‌کردن وسایل، پیاده می‌ریم به سمت خیابون استقلال و میدون تکسیم، پر از سرگرمی مهیچ هستن، کافه‌های خیابونی، آبجو و چای تو استکان کمر باریک ترک‌ها و همه خوراکی‌هایی که نمی‌دونم چند روز زمان لازم داره تا بشه امتحانش کرد. حس می‌کنم وارد شهری شدم که از پرسه زدن و پیاده‌روی توی کوچه و پس‌کوچه‌هاش خسته نمی‌شم. تو خیابون و بین راه صحبت از این بود که چی می‌شد اگه تهران… چی می‌شد اگه ایران… چی می‌شد…؟! روز اول -‌یا شاید نیم‌روز اول- همه چی فوق‌العاده بود، فقط راه رفتیم و خیابونا رو چرخیدیم.

در حاشیه:
تقریبا غروب یه دخترِ رو توی آسانسور هتل دیدیم داشت می‌رفت استخر و سونای هتل. بسیار شیک! یادِ اقوام و دوستانی افتادم که گاهی که سرزده وارد اتاق‌شون می‌شدم جیغ خفیفی می‌زدن تا مثلا روسری از سر افتاده رو سر بذارن و آدم رو معذب می‌کنن!
اوایل قضیه آدم بابت تبدیل قیمتها به لیر و بعد به دلار کمی گیج می‌خوره، که مثلا این بلوط ۵ لیری که خریدیم به پول ما چقدر می‌شه؟ بعد از چند بار چرخیدن هر لیر رو ضربدر ۱۰۵۰ تومن خودمون می‌کنیم. آب معدنی کوچک ۱ لیر. سعی می‌کنم تا جایی که یادم باشه قیمتِ بعضی چیزا رو هم بنویسم.

پ.ن: من الان تهران هستم، سعی می‌کنم به اختلاف ۴-۳ روز یادداشتهام رو مرتب کنم. مابقی عکسها رو هم می‌ذارم تو فتووبلاگ.

توهمِ حقیقی

نوشته شده در قسمت : تراوشات و توهمات توسط : مهدی در تاریخ : فروردین ۳۱م, ۱۳۹۱

پول که می‌آد تو حسابم حس می‌کنم یکی داره رصدم می‌کنه، یعنی اون قدر که از جرئیات کاملِ واریزی‌ها آگاهی داره و دقیقا حساب می‌کنه که این آقای میم این ماه فلان قدر حقوق گرفته، اینم که جمع پروژه‌های دیگه‌ش، اینم فلان واریزی. بعد یه دفعه تو یه برگه برام می‌نویسن دیدی گفتیم یارانه نباید می‌گرفتی. بگم تو این ماه چقدر تو حسابت بود؟ بگم؟ بگم؟

اگر غمِ نان بگذارد

نوشته شده در قسمت : روزمرگي و خاطرات توسط : مهدی در تاریخ : فروردین ۲۹م, ۱۳۹۱

کسی تقصیری نداره، شایدم فقط این توجیه من باشه واسه این هفته‌ها و این سال‌ها، اشکال اینجاست که این سیستم لعنتی پول داره! مگه من اعتقادی به این دم و دستگاه و تشکیلاتشون دارم؟ اگه با خودم بود که دوست داشتم این انگشت وسطی رو براشون بلند کنم بگم لعنت بهتون، اصلا این تفکرات گــــه تون برام پشیزی نمی‌ارزه…. به اون یکی که کت و شلوار هاکوپیان می‌پوشه و تسبیح می‌گردونه و قدِ گاو نمی‌فهمه می‌گفتم واقعا اگه تقی به توقی نخورده بود تو کی می‌تونستی فکر کنی مدیر بشی و این اتاق و دفتر و دستک رو بهم بزنی؟ اصلا می‌فهمی که من کارمندت نیستم؟ می‌فهمی out source کردی؟ می‌فهمی اینا مسائل داخلی شماست؟ می‌فهمی به من هیچ ربطی نداره؟
اما من پشتِ همون میز لعنتی، هم پاشون لبخند می‌زنم، نت برمی دارم، تایید می‌کنم، به قولِ خودشون به چالش می‌کشم.
اما خب وقتی دو دو تا چارتا می‌کنم می‌بینیم یه پروژه دارن اندازه ۵ ماه حقوق چس مثقالیِ من. بعد مجبور می‌شم بشینم و به زر زرهاشون گوش کنم. بعد بگم طرح خوبیه، اصلا منم براتون یه طرح جداگونه می‌فرستم اووووف!
.
.
تلفنی بابا سفارش می‌کنه که زیاد به قضیه فکر نکن. ازش بگذر.
من به خودم می‌گم اصلا گورِ بابای اینکه روحت رو فروختی!
من چرا هی قضیه رو سختش می‌کنم؟ چی کار داره به روح؟ چی کار داره به انسانیت؟
دانش می‌فروشم، تکنولوژی می‌فروشم.
به اینکه باید چی کار کنم فکر می‌کنم، با پولش نقشه می‌کشم.
اصلا فکر هم نمی‌کنم به هیچی، گور باباتون!
.
.

عاقلانه

نوشته شده در قسمت : ساير افاضات! توسط : مهدی در تاریخ : فروردین ۲۷م, ۱۳۹۱

به قولِ «عاقلانه» انگار دوره طولانی نوشتن تموم شده، دیگه کسی حوصله خوندن نداره.
دنیا شده، دنیای خلاصه نویسی.
لایک کردن و شِــر کردن و تموم.
کسی دیگه حوصله نداره…
دوست داشتم یا یه آدم خیلی معروف بودم و یه وب‌سایت رسمی داشتم.
یا اینکه هیشکی نمی‌دونست اینجام، شاید طورِ دیگه می‌نوشتم.

یک کمپین برای نجات شماعی‌زاده

نوشته شده در قسمت : ساير افاضات! توسط : مهدی در تاریخ : فروردین ۲۵م, ۱۳۹۱

فکر کنم باید یه کمپین برای نخوندن ترانه‌های قدیمی شماعی‌زاده توسط خودش راه بندازیم.
قبل از اینکه مابقی ترانه‌های قدیمی رو خراب کنه…
.
امشب توی «من و تو» انگاری که وسط برنامه یادش افتاده بود که باید یه ترانه قدیمی که عارف خونده بود رو خودش دوباره بخونه. فکر کردم ای وایِ من احتمالا الان بعد از همین برنامه می‌ره تو کار اون ترانه قدیمی!
اصلا چرا یادش انداختن؟

همه‌ی روزِ من

نوشته شده در قسمت : روزمرگي و خاطرات توسط : مهدی در تاریخ : فروردین ۲۴م, ۱۳۹۱

آلبوم «کیوسک» گوش می‌کنم:
خواننده داره می‌خونه: «بارون نمی‌آد اینجا؛ مرتضی…»
و من هنوز نمی‌دونم مرتضی کیه، اما دوباره و دوباره گوشش می‌کنم.
.
هم‌زمان به این فکر می‌کنم که یه کار بزرگ نیمه‌تموم تو زندگیم مونده، سالهاست که مونده و من نتونستم تمومش کنم یا اینکه حداقل تکلیفِ خودم رو باهاش معلوم کنم.
پشت بندش به خودم می‌گم احمق! آخرین فرصتت رو سال پیش به گـه کشیدی و حالا فقط «حسرتـش» مونده برات! بعد قد یه دنیا از خودم عصبانی می‌شم.
.
تو بین روز از گرما و همه‌ی تکنولوژی‌ها متنفر بودم. از CD External که به کامپیوترم وصل نمی‌شد. از ماوس بدون سیم، از ویندوزِ سِون، از backupهای کامپیوتر قدیمیم، از پارتیشن‌بندی مزخرف! از اینکه این اینترنت کوفتی قرارِ وصل بمونه یا مثِ همه چی‌مون «ملی» بشه و تمام. از همه چی کلافه بودم!
اصلا یه لحظه تو اوج عصبانیت می‌خواستم بگم شما سخت‌افزاری‌ها با این برنامه «ایشاله ماشاله‌تون» همیشه خدا دهنِ ما رو سرویس کردید.
اون آخرین دقایق که یکی داشت اندر مزایای backup و restore می‌گفت دلم می‌خواست بگم «بخواب بابا توام!».
راستی چرا نمی‌شه همه چی رو راحت گفت؟ که حداقل گیر نکنه تو حلقوم آدم.
.
تو بینِ راه به شرکت تاپاله زنگ زدم. یه کمی توپیدم به همه بی‌نظمی‌ها و مشغله‌های تـ…خمیشون! اینکه حالا یه آدم داغون اون وسط‌ها داشت برای من می‌گفت «صورتهای مالی‌مون و راستش وقت نکردم که….» اجازه ندادم حرف زدنش تموم بشه. فکر می‌کنم ناراحت شد.
تا موقع سوار شدن تاکسی هی به خودم گفتم به جهنم که ناراحت شد، اصلا چرا هی باید نگران و ناراحتِ دلخوری بقیه باشم من؟
.
خواننده هنوز داره تو گوشم می‌خونه:
«راهها همه بستن و همه اینو می‌دونن
منتظر بارونن تا گناهاشون رو بشورن.
کوچه‌ها باریکن، شبا چه تاریکن.
بارون نمی‌آد اینجا؟»